تبليغاتX
پرنسس

پرنسس

دلنوشته های زنی از سرزمین سوخته

امروز هوای دوستانم به سرم زده است. قشقرق ، درخشان ، جاروبرقی .....

شنیدم دوستی نایاب در گلشهر یافته شده است.و من در افغانستان چشم براه دیدنش هستم.

پریجهر دوستت دارم. کانادا خوش بگذرد.

حالا یکی هم برای مرضی : تو رو هم دوست دارم. حسودی نکنی ها.

+ نوشته شده در  90/03/21ساعت 17:36  توسط صابره رضایی 



 
 چو هرگز نیابی نشانی ز شوی
ز گهواره تا گور دانش بجوی!

این هم دلیل:

از این رو که وقتی تو شوهر کنی
دگر هیچ نتوان کنی جست و جوی
بخر، زایمان کن، بروب و بپز
بدوز و اتو کن، بساب و بشوی
بیا و برو، میهمانی بده
شود استراحت، تو را آرزوی!
نداری اگر خانه، سالی دو بار
تو با شوهرت می روی کو به کوی
مبادا که چیزی بخواهی از او
تو باید شوی همسری صرفه جوی
وگر همسرت مایه دار است هم
مبادا دوتا باشه تنبانِ اوی!
بخواهی اگر شوهری سر به راه
برس دائما هی به روی و به موی
اپیلاسیون، رنگ، مش، های لایت
که با دیدن تو بگویند:« ووووی!»
شب امتحان بی شب امتحان
والا برد شو ز تو آبروی!
نباید بگیری تو هیچ استرس
شب امتحان هی شوی ترشروی
بگوید که برگرد پیش بابات!
برایش اگر آوری نیمروی!
 یکی او یکی بچه ها مانعند
که حفظت شود جزوه ها مو به موی
رسد مادر ِ شوهرت هم ز راه
برای کمی غرغر و گفت و گوی!
قدم رو رود روی اعصاب تو
به کلی بریزد به هم خلق و خوی!
به دنبال او هی ز در می رسند
یکایک عموزاده ها و عموی!...

از این رو مجرد اگر مانده ای

به اعصابی آرام دانش بجوی!!!!؟

پ.ن: با تشکر از دوست عزیزم خانوم حسین زاده که این شعر را برایم ارسال کرده بود.

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت 18:17  توسط صابره رضایی  | 

اینجا سرزمین مرده گان است و من هستم و این ها هستند و ما هستیم. من یاوه گویی هایم را می نویسم و او حقیقت را می گوید و سکوت می کند. اینجا سرزمین انسان های زنده است. مرده گانمان همه رفته اند و ما مانده ایم و کوله باری از مسئولیت. اینجا همه مسئول اند و هیچکس مسئولیت نمی شناسد. اینجا قانون در خم کو چه هایش گم شده است و می گرید. هیچکس او را نمی شناسد تا به یاری اش بشتابد. من اینجایم و مانده ام که چطور می شود برای خودم و دیگران قانون را وضع کنم وقتی قانونگذار قانون را نمی شناسد و نمی تواند برایش اهمیت قائل شود.

پ.ن: از دوستان عزیزم که نتونستم به وبلاگهاشون سر بزنم یه دنیا معذرت میخوام. ان شا الله یه روز می شینم و تمام شون رو می خونم. دلخور نباشید. اینجا آدم خیلی سرش شلوغ می شه . روز کار و شب خواب. این زندگی است در کابل.

پ.ن: کمی بخندید:

غضنفر ميشينه تو تاكسي، راننده بهش ميگه: داداش دستت لاي در گير نكنه.غضنفرهم مياد آخر مرام بگذاره، ميگه: داداش سرت لاي در گير نكنه.

+ نوشته شده در  90/02/11ساعت 16:55  توسط صابره رضایی  | 

امروز کابل هوایی باران آلوده دارد. دلم می خواهد من هم مثل آسمان دود گرفته ی کابل بگریم.

نمی دانم چرا؟ نمی دانم ؟

دلم هوای جایی را کرده است که دور از همه ی آدمیان به زمین بنگرم. دوست دارم انسان ببینم نه انسان نماهایی که دورادور مرا گرفته اند. دلم می خواهد آدم بزرگی می بودم و دستی در قدرتهای فعلی افغانستان می داشتم. آن وقت روز زن را به همان اندازه که مهم است مهم جلوه می دادم .کاش می توانستم به آن عده از زنهای بیچاره ی وطنم که در این سرمای بیداد استخوان سوز از شرم مردم برقع بر سر می کنند و بر روی زمین سرد و نمناک خیابان های گل آلود می نشینند و گدایی می کنند کاری کنم. اما نمی توانم.

دلم می گیرد از این همه بدبختی . می خواهم ببارم.

پ.ن: ۸ مارچ روز جهانی زن مبارک.

+ نوشته شده در  89/12/15ساعت 10:47  توسط صابره رضایی  | 

به دستان پینه بسته ی کوچکمان منگرید، به کلکین های شکسته و دیوارهای گلی مان نبینید،به مدرسه ی کوچک و قدیمی مان نظیر میندازید و درباره ی کتابها و دفترهای کاهی مان سخنی نگویید. بیائید و چشمهای قلبتان را باز کنید و به دلهای کوچک و زنده مان بنگرید که می طپند و می طپند و می طپند .

+ نوشته شده در  89/11/17ساعت 14:23  توسط صابره رضایی  |