امروز هوای دوستانم به سرم زده است. قشقرق ، درخشان ، جاروبرقی .....
شنیدم دوستی نایاب در گلشهر یافته شده است.و من در افغانستان چشم براه دیدنش هستم.
پریجهر دوستت دارم. کانادا خوش بگذرد.
حالا یکی هم برای مرضی : تو رو هم دوست دارم. حسودی نکنی ها.
دلنوشته های زنی از سرزمین سوخته
امروز هوای دوستانم به سرم زده است. قشقرق ، درخشان ، جاروبرقی .....
شنیدم دوستی نایاب در گلشهر یافته شده است.و من در افغانستان چشم براه دیدنش هستم.
پریجهر دوستت دارم. کانادا خوش بگذرد.
حالا یکی هم برای مرضی : تو رو هم دوست دارم. حسودی نکنی ها.
به اعصابی آرام دانش بجوی!!!!؟
پ.ن: با تشکر از دوست عزیزم خانوم حسین زاده که این شعر را برایم ارسال کرده بود.
پ.ن: از دوستان عزیزم که نتونستم به وبلاگهاشون سر بزنم یه دنیا معذرت میخوام. ان شا الله یه روز می شینم و تمام شون رو می خونم. دلخور نباشید. اینجا آدم خیلی سرش شلوغ می شه . روز کار و شب خواب. این زندگی است در کابل.
پ.ن: کمی بخندید:
غضنفر ميشينه تو تاكسي، راننده بهش ميگه: داداش دستت لاي در گير نكنه.غضنفرهم مياد آخر مرام بگذاره، ميگه: داداش سرت لاي در گير نكنه.
نمی دانم چرا؟ نمی دانم ؟
دلم هوای جایی را کرده است که دور از همه ی آدمیان به زمین بنگرم. دوست دارم انسان ببینم نه انسان نماهایی که دورادور مرا گرفته اند. دلم می خواهد آدم بزرگی می بودم و دستی در قدرتهای فعلی افغانستان می داشتم. آن وقت روز زن را به همان اندازه که مهم است مهم جلوه می دادم .کاش می توانستم به آن عده از زنهای بیچاره ی وطنم که در این سرمای بیداد استخوان سوز از شرم مردم برقع بر سر می کنند و بر روی زمین سرد و نمناک خیابان های گل آلود می نشینند و گدایی می کنند کاری کنم. اما نمی توانم.
دلم می گیرد از این همه بدبختی . می خواهم ببارم.
پ.ن: ۸ مارچ روز جهانی زن مبارک.
به دستان پینه بسته ی کوچکمان منگرید، به کلکین های شکسته و دیوارهای گلی مان نبینید،به مدرسه ی کوچک و قدیمی مان نظیر میندازید و درباره ی کتابها و دفترهای کاهی مان سخنی نگویید. بیائید و چشمهای قلبتان را باز کنید و به دلهای کوچک و زنده مان بنگرید که می طپند و می طپند و می طپند .